تبليغاتX
... و باز هم زندگی

 

 

وقتي فرياد هم مهر سكوت مي خورد و انتظار در خواهش نگاه تو جان مي بازد

 

ديگرچه كار مي شود كرد ؟


خيلي وقت است كه سرما جزئي از بهار شده است

 

و حتي نوازش باران هم گونه هايت را نمناك نخواهد كرد؟


نمي خواهم بگويم اسمان ابي نيست ، جنگل سبز نيست يا چشمه اي نمي جوشد اما...

 

حرف من چيز ديگري است ،

 

حرف من در پشت چهارديواري زمانه جا مانده ،

 

همان جايي كه دل زنداني است و دارد خاك مي خورد .


وقتي احساس جايي براي نفس كشيدن ندارد

 

ديگر چه اهميت دارد كه اسمان ، جنگل ، دريا و.... چه رنگي هستند ؟


وقتي واقعيت و رؤيا در كنار هم مي ايستند ، به تو لبخند مي زنند اما هيچكدام تا انتها با تو نيستند

 

ديگر چه كار مي شود كرد ؟


وقتي همچون يك روياي شيرين در جانت رسوخ ميكنند

 

اما هيچگاه جرأت فرياد زدن در مقابل واقعيت را ندارند

 

و هميشه خود را در لابه لاي بازي هاي كودكانه پنهان مي كنند

 

ديگر چه چيز تو را به سوي عشق خواهد كشاند !!!؟

.

.

.

تا كه بوديم ، نبوديم كســـــي

 

تا كه رفتيم هــــــمه يار شدند

 

ما كه خفتيم همه بيدار شدند

 

قدر ايينه بدانيــــــم كه هست

 

نه در انوقت كه افتاد شكست

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط هانیه |