دیوارهای خسته ام را صدا میزنم و خانه ساکتم را به فریاد دعوت میکنم ! چراغها را زنده نگه میدارم، قلم خسته ام را میخوابانم، تنم را از خوابهای طلایی لبریز میسازم، تا در پای درخت انار و گلابی شعری بخوانم. تو را درخيابانهاي شهر و چشمهای اهورا ، و در صبحگاهان و در باران پاییزی جستجو میکنم. باد هم نمیتواند بین من و تو فاصله بیندازد...! نه آسمان و نه زمین !!! اگر تو در کنار من باشی ، میتوانم با اولین پرواز که از دور دست می آید به سوی پاییزبروم . تا برگ زرد درختان را در آغوش بگیرم و نوازش کنم . با فرشتگان به اوج بروم و دلنوشته ام را به خدا بدهم که بخواند . با تو نوشته های خیالی من خواندنی و قطره اشکم عاشقانه است ... با آمدنت نگاه ساده ام را حراج میکنم . بیا تا از این خیابانهای شلوغ به مكاني امن پناه ببریم . بیا تا به اوج برسیم . آنگاه خود را رها کنیم ...! بیا عاشقانه برای هم بنویسیم،تا شعری دوباره خوانده شود......
+
نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط هانیه
|
