مهمان عزيزي را به خانه ي دستان تهي ام مي اري ... انگشتهايت پر شورترين سمفوني را مي نوازد . بر پيانوي خاموش دستهاي مشتاقم گرم مي شوم . چندان كه فراموش مي كنم ان سوي پنجره باد و باران و برگ به پيشواز زمستان رفته اند . دستهايت در من مي رويند ، واژه ها از فرهنگ هاي لغت ايستاده در صف كتابخانه پياده ميشوند ... زانو ميزنند ... و ناتواني شان را به اعتراف مي نشينند . لب هايت را بر لبانم ميگذاري ، چشم هامان بي نياز به كلمات فاخر با يكديگر سخن ميگويند ... پ.ن. شايد قابل وصف نباشه كه بتونم بگم چقــــــــــــدر دلم براتون تنگ شده بود. يه سري به وبلاگها زدم ولي صرفا همين امروز قادر نيستم كه پاي ميز كامپيوتر بشينم و در بخش نظر خواهي ها جبران محبت كنم !!! هنوز به خاطر كمر دردي كه دارم مجبورم اين _ صندلي محبوب !!! _ را كه تنها رابط من با شماها است هر چه سريعتر ترك كنم ! به نوبت مهمان خانه هاي پر مهرتان خواهم بود ...
+
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط هانیه
|
