تبليغاتX
... و باز هم زندگی

چه خواب شیرینی !

 

ترا در خود خواب می شوم

و خود را

در تو خواب می کنم

سکوت را هیچ نمی گویم

و آرام پلک هایم ،

چشمانم را در تاریکی می پوشانند

چه خواب شیرینی ...

ذره ذره از خود رها می شوم

و با تو راهی قصه ها می شوم

قصه همان است که که در رویای من بود

چه خواب شیرینی ...

می رسم به هر آنچه نمی توان رسید

اهای " خوشبختی "

 

تو اینجایی ؟!     

                                                 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط هانیه |

 

دیوارهای خسته ام را صدا میزنم و خانه ساکتم را به فریاد دعوت میکنم !

 

چراغها را زنده نگه میدارم،

 

قلم خسته ام را میخوابانم،

 

تنم را از خوابهای طلایی لبریز میسازم،

 

تا در پای درخت انار و گلابی شعری بخوانم.

 

تو را درخيابانهاي شهر و چشمهای اهورا ،

 

و در صبحگاهان و در باران پاییزی جستجو میکنم.

 

باد هم نمیتواند بین من و تو فاصله بیندازد...! نه آسمان و نه زمین !!!

 

اگر تو در کنار من باشی ،

 

میتوانم با اولین پرواز که از دور دست می آید به سوی پاییزبروم .

 

تا برگ زرد درختان را در آغوش بگیرم و نوازش کنم .

 

با فرشتگان به اوج بروم و دلنوشته ام را به خدا بدهم که بخواند .

 

با تو نوشته های خیالی من خواندنی و قطره اشکم عاشقانه است ...

 

با آمدنت نگاه ساده ام را حراج میکنم .

 

بیا تا از این خیابانهای شلوغ به مكاني امن پناه ببریم .

 

بیا تا به اوج برسیم .

 

آنگاه خود را رها کنیم ...!

 

بیا عاشقانه برای هم بنویسیم،تا شعری دوباره خوانده شود......

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط هانیه |