
زيباترين لحظه هايم را با تو تقسيم می کنم
و زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم
چشمهايت را " قصيده" می کنم
و عشقت را " غزل "
و غمهايت را " دوبيتی "
و قصه دلدادگی ام به چشمهايت را " مثنوی "
زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم
ای " سپيد تر " از همه شعرهايم
وقتي نگاهم ميكني ،
چشمان تو به من شور و عشق و مستی می بخشد ...
و
" تو "
چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی .
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط هانیه
|


مي تواني از برگ برگ درختان همين جنگل باران نوش ،
بپرسي
كه چقدر ميخواهمت ...؟!
حضور" تو "
ثانيه هاي كرخت شده ام را به ساعت هاي خرما پزان بم مي برد !
صداي نفس هايت
مرا بسنده است .
بي كه نيازي به سخن
يا حتي نگاهت باشد .
در جنگلي از ادم ها هم كه باشي
رد نفس هاي " تو " را بو مي كشم
و در مي يابمت !
انگاه
با " تو "
نفس مي كشم ...
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط هانیه
|

دوباره برگشته ام به کودکی 
اما نه کودکی های قدیم!!
کودکی عشق
و دارم یاد می گیرم الفبای عاشقی را
در کلاس سکوت تو ...
راستی استاد!!
درس امروز
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط هانیه
|
