چه روزهای خوبی بود ... ان روزهای کودکی را می گویم .
همه چیز خوب و دوست داشتنی بود .
همه را دوست می داشتیم و همه ما را دوست می داشتند .
از کسی کینه به دل نمی گرفتیم و با یک شکلات قهر را فراموش می کردیم .
زیبایی را در سادگی می دیدیم .
قلبمان پاک بود و زندگی شیرین .
.
.
.
اما حالا به دنیای غریبی پا گذاشته ایم .
دنیایی که گامهای بی تفاوت ادمهایش ، صداقت را له کرده اند .
دنیایی که در ان پروانه ها پلاستیکی ، گلها مصنوعی و قلبها زنگار بسته است .
چه روزهای خوبی بود روزهای شیرین کودکی
یادم امد روزگار کودکی ...
يادش بخیر !
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم ،
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم !!!
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش مي توان خواند .
اما اکنون اگر فریاد هم بزنيم کسي نمي فهمد ،
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم !!!
سکوت پر، بهتر از فریاد تو خاليست .
دنيا را ببين... بچه بوديم از اسمان باران مي امد .
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي ايد !!!
بچه بوديم دل درد ها را كه به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند .
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط هانیه
|

چقدر کوچک شده ای ! تو که ديروز از بلندای افتاب سلام می دادی ، چه شد که امروز در سردی سايه ی سروی سربه زير فرياد کوچه ها را سکوت می کنی ؟! تو که فريادت تمام فاصله ها را قدم می زد ، و ردّ پايت تا انسوتر از هميشه جاری بود ، چه شد که اخر اين سياهه ی سرد رستنگاه سکوت ابديت شد ؟ بگو ! چه شد ؟ *** نه! نه! هنوز هم همان هميشگی هستی ... و اين منم که کمی بزرگتر شده ام !
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط هانیه
|
