وقتی که دروغ وزیدن میگیرد ... 
فریدریش نیچه :
“ آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،
از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.”
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط هانیه
|

اول نوشت : دوستان عزيزم به دليل مشغله هايي كه اين روزها باهاشون درگيرم نتونسم تو اين مدت به وبلاگها سر بزنم! امروز بعد از مدتي كه برگشتم در وبلاگ يكي از عزيزانم چيزي خوندم كه خواستم اين پست رو اپ كنم. محتواي اين پست متعلق به من نيست! لطفا هيچ كس به جز صاحب اين نوشته ها نظري را براي اين پست درج نكند... ممنونم. وقتي به وبلاگهاتون سر زدم ميام و پست جديدم رو اپ ميكنم.از بابت ديركردهام پيشاپيش معذرت ميخوام... حلقه ای در دست و تعهدی جدید....! یکی بهم بگه این جا آخر خطه یا اولش؟ به چشاش زل می زنم چقدر عشق توش پر می زنه! و من چقدر وقتی عمق این عشق رو.....عمر این عشق رو تخمین می زنم، دلم می خواد بالا بیارم! به دستام خیره می شم! معنی یه حلقه چیه؟ مگه نه این که حلقه واسه اینه که به دیگرون بگی تعهدی داری؟ این حلقه ی ناخواسته تو دست من می خواد چی رو نشون بده؟ تعهد....؟!!! به کی.....؟!!! به اون که غریبه است و غریبه خواهد ماند؟ یا تعهد به عشقی که برای همیشه محکومه بمیره ؟ نمی دونم.....! واسه من که مفهومی نداره اما هر چی که هست یه عالم مسئولیت تازه با خودش میاره به کسی که همه اش قد و بالات رو دید می زنه، جوری که انگار داره پیرهن می خره، باید بگی مامان....! به اونی که همه اش سعی می کنه دستش رو دور شونه ات حلقه کنه و بگه که دوست داره ، اما هیچم مثه بابا نیست باید بگی " بابا" ! باید بگی....! راه گریزی نیست. حلقه ی تو دستت یعنی همین....! باید سنگین و رنگین باشی! دیگه حق نداری هر کاری دلت می خواد بکنی..... هر جوری دوست داری لباس بپوشی ...... و هر جوری دلت خواست بخندی تازه وقتی دلت تنگ می شه و می خوای گریه کنی هم نمی تونی! همه اش یکی هست.... یکی که بودنش رو من نخواستم و نمی خوام! یکی که باید همیشه باهاش مشورت کنی. " می ریم فلان جا این مانتو یشمی رو بپوشم یا قهوه ای رو؟" با یه لبخند مصنوعی تو صورت یعنی که نظرت برام مهمه! باز به دستام خیره می شم چه برقی داره لامصب! می گه " این حقه منه که بدونم تو از چی ناراحتی و غمگین! " فکر می کنم! حق من چی بوده تا حالا....؟ بعد از این چی ....؟ راستی چرا حق همه اش چیزی بوده که دیگرون داشتنش؟ منم می خوام یه بار داشته باشمش و بگم که منم حق دارم با قیافه ی جدی می گم: " این حق منه که بهت نگم از چی ناراحتم! " به همین سادگی.....! چه طعم شیرینی داره این که واسه خودت حقی بدونی و به زبونت بیاری. خیلی هم سخت نیست! حقی که من واسه خودم تعیین کرده بودم باعث شد چند دقیقه هاج و واج نگام کنه! اما راهش همینه.....! حیف که دیر می فهمم! وقتی حقی واسه خودت تعریف می کنی، هر چند ته دلت خودتم می دونی این درست نیست، و می تونی با قدرت بگی اش، اون دیگه مال توئه! مردم مجبورن باور کنن....! مثه من که همیشه فکر می کردم این حق " او" بود که این جوری دلمو بشکنه....! یا این حق " او " بود که بهم دروغ بگه! می بینی؟ داری می خندی اما چون " او " این حق رو به خودش قائل شده بود، منم باور کرده بودم. یهو بی هوا داد می زنم: " این حق منه که نخوام با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم..... هر چند که نتونم با کسی که دوسش دارم هم ازدواج کنم! " اما باز با سماجت می گه: " این حقه توئه که کسی رو دوست داشته باشی که برات جون می ده.... کسی رو دوست داشته باشی که دلش می خواد تا ابد تو مال اون و اون مال تو باشه کسی رو دوست داشته باشی که به خاطر رسیدن به تو با کلی مشکل کنار اومده و حالا می خواد به دنیایی اعلام کنه که می خوادت!" گیج شدم..... نمی دونم! یعنی می دونم و دلم نمی خواد جوابش رو بدم! اون که نمی فهمه.....! اصلا خدایا حرفمو پس می گیرم. این که حقی نداشته باشم بهتره! .... ها! ببینم در آوردن یه حلقه از دست و گفتن این که " دیگه نمی تونم "؛ همون قدر آسونه که یه روز بگی " بدون تو می میرم می خوام تا ابد کنارت باشم " و فردا یادت بره؟ آره اونم این قدر واسه ادما آسونه ...؟ نمی دونم چرا همه اش اونی که نمی تونه تعهدش رو بشکنه منم....! نمی دونم چرا اون که همیشه باید یادش باشه چی گفته و چه قولی داده منم....! چرا اون که همیشه باید هوای دل آدما رو داشته باشه تا مبادا بشکنن منم....! خوب شاید اینا هم حق منن...! حقی که من واسه خودم تعریف کردم. حلقه رو تو دستم می چرخونم.... نع! هنوز برام مفهومی نداره اما بودنش رو مجبورم....![]()
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط هانیه
|

وقتي فرياد هم مهر سكوت مي خورد و انتظار در خواهش نگاه تو جان مي بازد ديگرچه كار مي شود كرد ؟ و حتي نوازش باران هم گونه هايت را نمناك نخواهد كرد؟
خيلي وقت است كه سرما جزئي از بهار شده است
نمي خواهم بگويم اسمان ابي نيست ، جنگل سبز نيست يا چشمه اي نمي جوشد اما...
حرف من چيز ديگري است ،
حرف من در پشت چهارديواري زمانه جا مانده ،
همان جايي كه دل زنداني است و دارد خاك مي خورد .
وقتي احساس جايي براي نفس كشيدن ندارد
ديگر چه اهميت دارد كه اسمان ، جنگل ، دريا و.... چه رنگي هستند ؟
وقتي واقعيت و رؤيا در كنار هم مي ايستند ، به تو لبخند مي زنند اما هيچكدام تا انتها با تو نيستند
ديگر چه كار مي شود كرد ؟
وقتي همچون يك روياي شيرين در جانت رسوخ ميكنند
اما هيچگاه جرأت فرياد زدن در مقابل واقعيت را ندارند
و هميشه خود را در لابه لاي بازي هاي كودكانه پنهان مي كنند
ديگر چه چيز تو را به سوي عشق خواهد كشاند !!!؟
.
.
.
تا كه بوديم ، نبوديم كســـــي
تا كه رفتيم هــــــمه يار شدند
ما كه خفتيم همه بيدار شدند
قدر ايينه بدانيــــــم كه هست
نه در انوقت كه افتاد شكست
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط هانیه
|
